داستانهای عاشقانه


داستانهای عاشقانه

داستانها و شعرهای عاشقانه

 

من چه خوشبختم كه زردي خوشه هاي محبت در اطرافم موج ميزند...


 واقعا سورپرایز شدم نمیدونم چه جوری از مریم عزیز برای طراحی

کارتهای زیبا تشکر کنم ..

خواستم شادیمو با دوستای مهربونم شریک بشم

 برای همین کارتهای زیبایی  رو که مریم جون برای من طراحی کرده

 توی وبلاگم می زارم

مریم جون خیلی دوستت دارم...

این بهترین و قشنگترین هدیه ای بود که درین روز خاص گرفتم

 از راه دور دستای مهربونتو می بوسم....

                                                                   

 

+نوشته شده در چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت5:49توسط احمد سهرابی | |

زن که باشی ،
عاقبت یک جایی ، یک وقتی
به قول شازده کوچولو
دلت اهلیهِ یک نفر می شود !...
و دلت ،
برای نوازش هایش تنگ می شود ؛
حتی برای نوازش نکردنش !
تو می مانی و دلتنگی ها ،
تو می مانی و قلبی که لحظه های دیدار تند تر می تپد .
سراسیمه می شوی ،
بی دست و پا می شوی ،
دلتنگ می شوی ،
دلواپس می شوی ،
دلبسته می شوی ؛
و می فهمی ،
نمی شود "زن" بود و عاشق نبود ...

+نوشته شده در چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت5:49توسط احمد سهرابی | |

گریان شده دلم


همچون دخترکی لجباز


پا به زمین می کوبد


تـو را میخواهد


فقط "تــــــــــــــــــو" را

+نوشته شده در چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت5:49توسط احمد سهرابی | |

+نوشته شده در چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت5:49توسط احمد سهرابی | |

نفس می کشم نبودنت را

نیستی

هوای بوی تنت را کرده ام

می دانی

پیرهن جدایی ات بدجور به قامتم گشاد است

تو نیستی

آسمان بی معنیست

حتی آسمان پر ستاره

و باران

مثل قطره های عذاب روی سرم می ریزد

تو نیستی

و من چتر می خواهم ...

هر چیزی که حس عاشقانه و شاعرانه می دهد در چشمانم لباس سیاه پوشیده...

خودم را به هزار راه میزنم

به هزار کوچه

به هزار در

نکند یاد آغوشت بیفتم ...

+نوشته شده در چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت5:49توسط احمد سهرابی | |

+نوشته شده در چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت5:49توسط احمد سهرابی | |

میـدونی بن بست زنـدگی کـجـاست ؟


جــایــی کـه


نـه حـــق خــواسـتن داری


نـه تــوانــایـی فـــرامــوش کـــردن

+نوشته شده در چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت5:49توسط احمد سهرابی | |

آن شب

که مـــاه عاشـــقــانه هـــایمـان را

تماشا می کرد ...

آن شب که شب پره ها

عاشــقـــانه تر

نــــور را می جســـتند ...

و اتاق

سرشار از عطر بوسه و ترانه بود...

دانستم

تـــــو پـــژواک تمــــام عـــاشــقـانه های تاریخی ...

+نوشته شده در چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت5:49توسط احمد سهرابی | |

+نوشته شده در چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت5:49توسط احمد سهرابی | |

ماندن همیشه خوب نیست،رفتن هم همیشه بد نیست

گاهی رفتن بهتر است .گاهی باید رفت...

اگر نروی هر آنچه ماندنیست خواهد رفت.

اگر بروی شاید با دل پر بروی و اگر بمانی با دست خالی خواهی ماند.

گاهی باید رفت و بعضی چیزها را که بردنی ست با خود برد،

 مثل یاد، مثل خاطره، مثل غرور...

و آنچه ماندنی ست را جا گذاشت، مثل یاد، مثل خاطره، مثل لبخند...

رفتنت ماندنی می شود وقتی که باید بروی، بروی ...

و ماندنت رفتنی می شود وقتی که نباید بمانی، بمانی...

برو و بگذار چیزی از تو بماند که نبودنت را گرانبها کند.

برو و نگذار ماندنت باری بشود بر دوش ِ دل کسی که شکستن غرورت

برایش از شکستن سکوت آسانتر باشد

عشقت را بردار و برو. خوب برو. زیبا برو.

شاد برو، شاد از این باش که اگر ترا او نشناخت، عشق شناخت

برو، فقط برو......

 

 

+نوشته شده در چهار شنبه 27 ارديبهشت 1391(بازدید ),ساعت5:49توسط احمد سهرابی | |